تبليغاتX
حرف دل
شبش خوابم نمیبرد،یه دلهره، یا نمیدونم، حس عجیبی داشتم.

نماز صبح رو که خوندم دیگه خوابم نبرد.ساعت هفت و نیم بلند شدم. بقیه هم بیدارخواب بودند، کم کم بلند شدند، یه صبحونه مختصر و دو تا ماشین به طرف فرودگاه حرکت کردیم. توی راه احمد زنگ زد که چرا نمیای، گفتم تا یه ربع دیگه پیشتم. بغض گلومو گرفته بود، چشمام پر اشک بود. رسیدیم فرودگاه. ساکمو برداشتم. به طرف ترمینال شماره یک. احمد رو دیدم. گفت برو بلیط و پاستو بگیر. کم کم باید با همه خداحافظی میکردم. چندتا عکس گرفتم. با همه روبوسی کردم. خواهرهام داشتند گریه میکردند. نمیتونستم حرف بزنم. مادرم آخرین کسی بود که باهاش دست دادم و روبوسی کردم. وارد سالن شدیم. ساکها رو تحویل دادیم و بلیطهامون رو شماره صندلی زد. بعد رفتیم بالا تا مهر خروج از کشور رو رو پاسورتمون بزنند و منتظر بشیم برای سوارشدن هواپیما. سوار که شدیم اس ام اس زدم که من سوار شدم. دیگه مطمئن شده بودم که دارم میرم.

بعد از دوساعتو چهل و پنج دقیقه رسیدیم.

هوای جده به شدت شرجی بود. وارد سالن شدیم. مهرورود به کشور عربستان رو روی پاسپورت زدند و ساکهامونو تحویل گرفتیم. سوار اتوبوسها شدیم و به طرف مدینه حرکت کردیم. حدود پنج ساعت تو راه بودیم. رسیدیم هتل. کلید اتاقها رو گرفتیم. یه کم استراحت و شام و بعد با گروه به سمت مسجدالنبی حرکت کردیم. راهی نبود. وارد مسجد شدیم. از سمت راست قبه الخضرا. روحانی گفت سرها پایین. روبروی قبه سبز پیامبر که رسیدیم گفت سرها بالا. باورم نمیشد. من روبروی قبه سبز رسول خدا ایستاده بودم. مات بودم. نمیدونستم باید گریه کنم، بخندم، خدا رو شکر کنم یا باید دعا کنم. بعد به طرف قبرستان بقیع حرکت کردیم. بین الحرمین رو با پاهای برهنه طی کردیم. جاهایی پا میذاشتیم که یه روز امام حسن و امام حسین قدم گذاشته بودند. همونجا که حضرت زهرا چه زجرها که ندید. غریبی اونهم تو محله خودت، تو شهر خودت. دلت میخواد بشینی زار زار گریه کنی. خیلی عجیب بود.

وقتی برگشتیم هتل، تازه فهمیده بودم که من مدینه ام.

توی مسجد پیامبر عجب صفایی داره، حرمش، کاشی های بجا مانده از خیلی سال یش که میگفتند اینجا خونه ی حضرت زهرا بوده، فرشهای سبزی که قطعه ای از بهشته و ستون توبه. خیلی خوب و روحانی. وقتی میری داخل مسجد دیگه نمیخواهی بیرون بیای. الهی قسمت هرکی که عاشقه و دلش میخواهد بشه.

روز آخر حوله های احرام رو پوشیدیم. توی لابی هتل منتظر اتوبوس ها بودیم. کمی برامون روضه خوندند. مدینه شهر پیغمبر... فضای دلنوازی بود. کلی گریه کردیم. برای غربی زهرا. برای  تنهایی علی

.

.

.

توی مسجد شجره محرم شدیم.

لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد والنعمت لک والملک لا شریک لک لبیک

بطرف مکه حرکت کردیم

ساعت دوازده ونیم رسیدیم هتل. ساکهامونو داخل اتاق گذاشتیم و به سمت مسجد الحرام حرکت کردیم.

هرچی نزدیکتر میشدیم ضربان قلبم بیشتر میشد. از درب مروه وارد شدیم. مسعی را طی کردیم. وارد حرم شدیم. روحانی گفت سرها پایین وقتی گفتم سرها بالا. ضربان قلبم بیشتر و بیشتر میشد. گفت سرها بالا.

.

.

.

وقتی سرمو بالا گرفتم هیچی ندیدم. فقط کعبه. به سجده افتادم. به اندازه ی یک عمر دلتنگی گریه کردم. انگار توی تمام این سالها خدا کنارم نبوده و تازه اومدم خونش و قراره یه درد دل حسابی و مشتی باهاش بکنم. وقتی سرمو از سجده بلند کردم تازه متوجه شدم چه انبوهی از جمعیت کنارم بودند، چه انبوهی از جمعیت دور کعبه طواف میدادند و من هیچ کدام را ندیده بودم. کلی سبک شده بوده بودم. پایین رفتم. شروع کردم به طواف. دعا میخوندم. تمام حرفهایی که کنج دلم مونده بود رو براش گفتم. میدونستم که میدونه. اما باز همه رو گفتم. طواف که تمام شد دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم خوندم. بطرف مسعی رفتم. از صفا شروع شد و به مروه ختم. هفت مرتبه. آخر سر تقصیر کردم. برگشتم تا طواف نسا رو انجام بدم. تمام که شد موقع اذان صبح بود. نماز صبح رو به جماعت خوندیم. اولین نماز واجب توی خونه ی خدا. خیلی حال داد. نماز طواف نسا رو خوندم. حالا عمره ی من تمام شده بود. به طرف هتل برگشتم. وقتی روی تخت خوابیدم تازه فهمیدم چقدر پاهام درد میکنه!!!

.

.

وقتی میرفتم تو مسجد، عظمت کعبه محوم میکرد. خیلی با صفاست. همیشه روبروی کعبه میشستم، به اون خیره میشدم و تمام زندگیم رو ورق میزدم. از گذشته تا آینده.

من یه بار دیگه محرم شدم. توی حدیبیه. اینبار به نیت خانوادم.

 

روز آخر به خدا گفتم خداحافظی نمیکنم تا بدونی باید هرسال بیام.

.

.

ساعت هفت ونیم صبح بود که رسیدیم مهرآباد. خواهرم اومده بود دنبالم.

آره توی جوونی خدا دعوتم کرد تا برم به ضیافتش. برم تا خونشو ببینم. زیارتش کنم. یه سفر روحانی. خیلی خوب بود. خیلی زیاد. نمیدونم دوباره دعوت میشم یا نه، ولی امیدوارم هرکی دلش میخواهد خدا قسمتش کنه که عجیب جاییه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 0:13  توسط هادي  

زندگی ما آدمها پراز روزهای خوب وبده که یکی ازپس از دیگری پشت سر میذاریم. وقتی روزهای خوب میان وما اونا رو درک میکنیم، بسیار برامون لذت بخش هستن و دوست داریم مدام ازشون یاد کنیم اونا رو به یاد بیاریم وبرای دیگران تعریف کنیم. اما وقتی روزهای بد به سراغمون میان دلمون میخواد هرچه زودتر سپری بشن ودیگه هیچ وقت برنگردن. دلمون میخواد برای همیشه به فراموشی بسپاریم و حتی اگه بتونیم دلمون میخواد از ضمیر ناخودآگاهمون هم پاک کنیم. آخه گاهی اینقدر برامون دردناک و سخته که وقتی به یاد میاریمشون چنان بغضی گلمونو میگیره که ساعتها نمیتونیم حرف بزنیم، حتی نمیتونیم گریه کنیم که شاید کمی آروم بشیم. میدونی کی دردناک تر میشه؟ وقتی هیچ کسو نداری که براش صحبت کنی درد دل کنی براش بگی که چقدر سخت بهت گذشته تا کمی دلت آروم بگیره. امشب یکی از اون شبهای بده که دلم میخواد به سرعت نور ازش فاصله بگیرم و دیگه هیچ وقت برنگرده. کاش میتونستم از ضمیرم پاکش کنم. کاش هیچ وقت امشب نمیشد. رسم بدی داره روزگار. خیلی بد. بدتر از بد. نمیدونم چرا؟ امتحان؟ برای چی؟ برای اینکه توی امتحان رد بشی؟ امتحانی که نتیجش از قبل معلومه. میدونی توی این امتحان حتما حتما رد میشی، پس این چه امتحانیه؟ قراره کی بدونه؟ امتحان گیرنده یا امتحان شونده؟ هردو میدونند!!! نمیدونم، برای همین میگم روزگار رسم بدی داره. اون رفت. با یه دنیا خاطره ی بد. با یه دنیا خاطره ی شیرین و به یادموندنی. خاطراتی که تمامش قشنگه دل نشینه. من مثل همیشه تنها شدم. تنها ی تنها. مثل همیشه. مثل همه وقت. کاش نمیومد. کاش نمیشد. کاش دلم اینقدر نمیگرفت. کاش دلم تنگ نمیشد. کاش دل نمیداشتم. چه فایده از این ای کاش ها. واقعیت چیزه دیگه ایست. واقعیت تلخ تر از تلخه. جیگرت رو آتیش میزنه. باشه روزگار، هرکار خواستی کردی، دیوونمون کردی، میسازم، با همه بدی و خوبیت میسازم.

خدایا، راضیم به رضای خودت 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:53  توسط هادي   | 

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب

دورخواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچ كسي نيست كه دربيشه ي عشق

قهرمانان را بيداركند.

قايق از تور تهي

و دل  از آرزوي مرواريد،

هم چنان خواهم راند

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سراز آب به در مي آرند

ودرآن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون ازسرگيسوهاشون

هم چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه درآن پنجره ها روبه تجلي باز است

بام ها جاي كبوترهايي است

كه به فواره ي هوش بشري مي نگرند

دست هركودك ده ساله ي شهر،شاخه ي معرفتي است

مردم شهربه يك چينه، چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف

خاك ،موسيقي احساس تو را مي شنود

وصداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

پشت درياها شهري است

كه درآن وسعت خورشيد به اندازه ي چشمان سحرخيزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

پشت درياها شهري است

قايقي بايد ساخت

                                                                                     سهراب سپهري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 22:55  توسط هادي   | 

سينه مالامال درداست اي دريغا مرهمي               دل زتنهايي بجان آمد خدا را مرهمي

چشم آسايش كه دارد ازسپهر تيزرو                      ساقيا جامي به من ده تابياسايم دمي

زيركي را گفتم اين احوال بين،خنديد و گفت            صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر اربهر آن شمع چگل                 شاه تركان فارغست از حال ما، كو رستمي

در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست              ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهل كام و ناز را دركوي رندي راه نيست                  رهروي بايد جهانسوزي نه خامي بيغمي

آدمي در عالم خاكي نميآيد بدست                       عالمي ديگر ببايد ساخت وزنو، آدمي

خي تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم                  كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي

گريه ي حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق        كاندرين دريا نمايد هفت دريا، شبنمي 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:35  توسط هادي   | 

خوشترزعيش وصحبت و باغ وبهار چيست         ساقي كجاست گو سبب انتظار چيست

هروقت خوش كه دست دهدمغتنم شمار          كس را وقوف نيست كه انجام كارچيست

پيوندعمر بسته به موييست هوش دار              غمخوارخويش باش غم روزگار چيست

معنيّ آب زندگي و روضه ي ارم                       جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست

مستورومست هردو چو از يك قبيله اند             ما دل به عشوه ي كه دهيم اختيار چيست

راز درون پرده چه داند فلك خموش                   اي مدّعي نزاع تو با پرده دار چيست

سهو و خطاي بنده گرش اعتبار نيست             معنيّ عفو و رحمت آمرزگار چيست

زاهد شراب كوثر و حافظه پياله خواست            تا در ميانه خواسته ي كردگار چيست

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:11  توسط هادي   | 

السلام علي الحسين

وعلي علي بن الحسين

وعلي اولاد الحسين

وعلي اصحاب الحسين

محرم شد، ماه عزاي حسين، ماه سوگواري برسروروسالارشهيدان

اينقدردلم گرفته كه ميخواهم تمام روزرا گريه كنم، نميدونم شايد گريه ي من بخاطر خودم باشه، بخاطرناراحتي ها و گرفتاريهايي كه روزگاربراي آدم بوجود مياره وفقط سوگ امام حسين يه بهونه است تا اشكم جاري بشه، شايد هم نه، فقط بخاطرامام حسين دلم ميخواهد گريه كنم، بخاطر مظلوميتش، بخاطرغريبيش، بخاطرفرزندانش كه بعد ازجنگ چه بلاهايي كه به سرشون نيومد. بخاطرتمام اون لحظاتي كه بدن امام روي زمين داغ كربلا درمعرض سم اسب دشمنان بود، بخاطرسرامام كه روي نيزه قرآن خواند. نميدونم، ولي حال خوبي دارم، ميدونم كه حال خوبيه، گريه برحسين. وقتي امام حسين متولد شد، پيامبرگلوي امام را بوسيد، چون ازروزعاشورا آگاه بود.

اين روزها وشب ها بهترين موقع براي اينه كه خودمونو پيدا كنيم، بدونيم كي هستيم، كجا هستيم، براي چي هستيم و قراره چي باشيم، ميدوني، وقتي دلت ميشكنه واشك ازگونه هات جاري ميشه، سبك ميشي، اينقدرسبك كه احساس ميكني ميتوني بپري، پس بهترين فرصت كه خودت روپيدا كني و ازمنيت ها و پليدي ها فاصله بگيري، خودت رو به اوج تعالي برسوني، اونوقت ميتوني راحت پرواز كني، به هرجا كه دوست داري.

امام حسين، خودش وخانوادش ويارانش را دربرابرتيغ دشمن قرارداد تا امربه معروف ونهي ازمنكركند واسلام را زنده نگه دارد. ما كه شيعه ي علي هستيم و عشق حسين توي قلبامون قرارداره، بايد با تمام وجود نگهداراسلام باشيم تا خون حسين پايمال نشود و اين ميسر نيست مگربا گذشت، فداكاري، اميد به آينده، عشق و تلاش. ما انسانيم، اشرف مخلوقات، تواناييم، اينقدر كه هركارميتونيم بكنيم، فقط يه اراده ي محكم وايمان به خدا ميخواهد. ماه محرم، بهترين فرصت براي قوي كردن ايمان به خدا.

زندگي پرازسختي وفرازونشيب، سربالايي با شيب تند زياد داره، اما ميرسه يه روزي كه به اون بالا ميرسي و اونوقت ميتوني خودت رو رها كني و به سادگي درمسيرسراشيبي قراربگيري.

اللهم ارزقني شفاعت الحسين يوم الورود

وثبت لي قدم صدق عندك مع الحسين واصحاب الحسين

الذين بذلوا مهجهم دون الحسين عليه السلام

   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:53  توسط هادي   | 

    

 

     زبان صدشكرعمري يا علي گفت                 زبانم ني كه سرتا پا يا علي گفت

     اگرآدم دوباره شد بهشتي                           نياز خويشتن را با علي گفت

     برايي مردگان را زنده كردن                      خدا داد اذن تا عيسي علي گفت

     عصاي موسي زان اژدها شد                     خدا داند كه موسي يا علي گفت

     شب معراج احمد با احد بود                      ولي برگشت ويك يك را علي گفت

     شنيدم پيرديري بيت نغزي                         چنين درمدحت مولا يا علي گفت

     به فرقش كي اثرميكرد شمشير                   تو گويي ابن ملجم يا علي گفت

 

 

عيد سعيد غدير خم

 

عيد ولايت

 

عيد اتمام نعمت و اكمال دين

 

عيد بزرگ شيعيان

 

تبريك وتهنيت باد 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:31  توسط هادي   | 

 

ولادت با سعادت دهمين اختر آسمان امامت

 

حضرت امام هادي (ع)

 

تهنيت باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:35  توسط هادي   | 

دو خط موازي زاييده شدند. پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد. آن وقت دو خط موازي چشمانشان بهم افتاد و درهمان يك نگاه، قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند. خط اولي گفت: ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم، خط دومي از هيجان لرزيد. خط اولي گفت: وخانه اي داشته باشيم در يك صفحه ي دنج كاغذ. من روزها كار ميكنم، مي توانم بروم خط كناريك جاده ي دورافتاده و متروك شوم و يا خط كنار يك نردبام. خط دومي گفت: من هم ميتوانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت. خط اولي گفت: چه شغل شاعرانه اي! و حتما" زندگي خوشي خواهيم داشت. در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز بهم نميرسند و بچه ها تكرار كردند، دو خط موازي هيچ وقت بهم نميرسند. دو خط موازي لرزيدند، به همديگر نگاه كردند و خط دومي زد زير گريه. خط اولي گفت: نه، اين امكان ندارد، حتما" يك راهي پيدا ميشود. خط دومي گفت: شنيدي كه چي گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد، ما بهم نميرسيم و دوباره زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نااميد شد، ما از اين كاغذ خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم، بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي آرام گرفت و اندوهناك از صفحه ي كاغذ بيرون خزيدند. آنها از زير در كلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد، سفرهاي دو خط موازي شروع شد.

آنها از دشت ها گذشتند ...... ازصحراهاي سوزان ..... ، از كوه هاي بلند ..... ، از دره هاي عميق ..... ، از درياها ....... ، ازشهرهاي شلوغ. سال ها گذشت و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است، هيچ فرمولي شما را بهم نخواهد رساند، شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: بگذاريد از همين الان نااميدتان كنم، اگر ميشد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي درمان است. شيميدان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد، اگر قرارباشد با هم تركيب شويد، همه ي مواد، خواص خود را از دست مي دهند. ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد، رسيدن شما به يكديگر مساوي است با نابودي جهان، دنيا كن فيكون ميشود، سيارات از مدارخارج ميشوند، كرات با هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم ميپاشد، چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد. فيلسوف گفت: متأسفم ، جمع نقيضين محال است. و بالاخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما بهم ميرسيد، نه در دنياي واقعيات، آنرا در دنياي ديگر جستجو كنيد. دو خط موازي او را هم ترك كردند و باز به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت، آنها كم كم ميل بهم رسيدن را از دست ميدادند.

خط اولي گفت: اين بي معني است. خط دوم گفت: چي بي معني است؟ خط اول گفت: اينكه بهم برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكنم. آنها به راهشان ادامه دادند.

يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش در ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي ميكرد. خط اولي گفت: بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا كنيم. خط دومي گفت: شايد ما نبايد هيچ وقت از آن صفحه ي كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي گفت: در آن بوم نقاشي حتما" آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شدند. روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد.

آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي ميگذشت. وآنجا خورشيد سرخ، آرام آرام پايين مي رفت و سر دو خط موازي عاشقانه بهم مي رسيد.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:20  توسط هادي   | 

عكس يه غروب غمگين

چشمهاي خسته و سنگين

يه دل پر از اندوه

اندوه روزهاي گذشته

صدايي گرفته از غم

تك وتنها توي اين دنياي رنگين

همه حرف هام مثل تنها گل باغچه، رنگ و بوي غم گرفته

دلمو ماتم گرفته ، بغض گلومو

خاطرات شيرين گذشته

با تو بودنا

با هم خنديدنا

با هم گريه كردنا

با هم فكركردنا ، به روزهاي خوب آينده ، به روزهاي باهم بودن براي هميشه

گرمي دستات توي دستام 

برق چشمات توي چشمام

تپش قلبت روي سينم

توي ذهنم

داره آتش ميزنه به جونم

به وجودم

خودمو به خدا سپردم

آخه داشتم مي مردم

ديگه طاقت ندارم

اما

چاره اي ندارم

بايد زندگي كنم

زندگي جاريست، مثل رود

زندگي اجبارست، حتي بي تو

سخت، دشوار، بدون لذت عاشقي

چشمامو روهم مي زارم

امروز هم تنها

با خاطرات تو

توي آلبومم مي زارم

روي طاقچه ، كنار باقي عكس هاي گذشته. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:5  توسط هادي   |